تصميم گرفته بودم كه تغييراتي ايجاد كنم،كه حال و هواي اطرافم رنگي عوض كند و از يكنواختي در بيايد..ميخواستم بار و بنديل جمع كنم و بروم اتاق ديگر خانه،اتاقي كه پنجره دارد..همين پنجره دليل اصلي اين تصميم بود..كه صبح ها نور داخل اتاقم بتابد، بوي پاييز در اتاقم بپيچد..ميخواستم ديوار اتاق را رنگ كنم..سفيد استخواني را انتخاب كرده بودم..مادرم ميگفت كمد را هم رنگ كن..سفيدش كن.ميخواستم كمد را هم رنگ كنم و شايد ميز مطالعه ام را.اما وقتي ٢نيمه شب بي خوابي به سرم زد و به تصميم هاي فكر كردم ناگهان ديگر ديوار استخواني رنگ و پنجره و بوي پاييز برايم هيجان اور نبود انگار كه